تبلیغات
باشگاه اهل قلم - نردبان

دزدی از نردبان خانه ای بالا می رفت . از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسد:
خدا کجاست؟
و صدای مادرانه ای پاسخ می دهد:
خدا در جنگل است ، عزیزم . کودک می پرسد:
چه کار می کند؟

مادر می گفت:
دارد نردبان می سازد.
دزد از نردبان خانه پایین آمد و در سیاهی شب گم شد.
سالها بعد دزدی از نردبان خانه حكیمی بالا می رفت . از
شیار پنجره شنید که کودکی می پرسد:
خدا چرا نردبان می سازد؟
حكیم از پنجره به بیرون نگاه کرد، به نردبانی که سالها پیش، از آن پایین آمده بود، و رو به کودك گفت :
برای آنكه عده ای را از آن پایین بیاورد و عده ای را بالا ببرد.




طبقه بندی: داستان کوتاه،

تاریخ : جمعه هشتم آذر 1392 | 13:18 | نویسنده : قلم