تبلیغات
باشگاه اهل قلم - پدر مهربان

آن قدر در افکار خود غوطه ور بود که هیچ چیز را نمی دید و نمی شنید . مامور دست ها و چشمانش را بست و کمک کرد تا روی چهارپایه برود . طناب را دور گردنش انداختند و چهارپایه را از زیر پایش کشیدند. احساس کرد که دیگر همه چیز تمام شده که صدای همهمه ی حاضران را شنید ،« طناب پاره شده !». حتی درد زمین افتادن را هم حس نکرد ، او همچنان زیر لب نام پدر مهربانش را زمزمه می کرد.



طبقه بندی: داستان کوتاه،

تاریخ : دوشنبه چهارم آذر 1392 | 21:42 | نویسنده : قلم