تبلیغات
باشگاه اهل قلم - خاطره 4 روزه...

* خاطره ی حمید داود آبادی از زیارت مشهد مقدس مهرماه1392، همراه با بچه های موسسه شهید کاظمی... *

همراه مصطفی، با بچه های نجف آباد در مشهد الرضا (ع) دوشنبه 22 مهر امسال هم مثل سال گذشته، تعدادی اندک از اونایی که عشق مصطفی رو داشتند، سر مزارش جمع شدند. شاید تعدادشون به انگشتان دو دست نمی رسید! ولی همه شون اونایی بودند که در عشق، اهل لاف گزاف نبودند! البته سال گذشته چندتایی بیشتر بودند ولی خب ... ملالی نیست. آن که آمد و آن که نیامد، خود داند. بذارید بشمرم چند نفر بودیم: من و خانمم، خواهر مصطفی و شوهرش آقاهاشم، "حامد قاسمی" دوست دیرینه و رفیق مصطفی، آقا "ناصر رخ" رزمنده قدیمی گردان حمزه، آقا "مجید جعفرآبادی" رزمنده قدیمی گردان تخریب، چهار خانم از کسانی که مصطفی رو فقط از خاطرات کتاب شناخته اند (که یکیشون خانم پورحکیمی انصافا کلی زحمت برای مراسم کشید و اگر او نبود از خیلی چیزا مثل بنر، عکس و حتی خرما و حلوا و شیرینی خبری نبود)، پنج تا پسر جوون که اونا هم مصطفی رو از خاطرات من حقیر شناختند ولی بیشتر از من به او وفادار شدند ... همین دیگه؛ زیادی شلوغش نکنیم. مجلس خودمونیه! هیچ خبری هم نشد. بازدوباره بنده یکی دوتا خاطره تکراری و کوچولو از مصطفی گفتم و والسلام. چیزی غیر از این هم انتظار نداشتم.

 من دنبال رفیقای قدیمی مصطفی سر قبرش نمی گردم. اونا سرشون گرم زندگی خودشونه. من دنبال مصطفی توی دل اونایی می گردم که اولا سن و سالشون اصلا به دیدن و شناختن نه تنها مصطفی که به هیچ شهیدی و جنگ قد نمیده، دوما مصطفی رو فقط از دل خاطرات و حسنات و وجنات خودش شناختن و دنبال مرام و منشش هستند نه عکس و پوستر و مراسم و سنگ مزار! هفته قبلش دوست عزیز "حمید خلیلی" رئیس باصفای موسسه شهید احمد کاظمی - که ظاهرا در نجف آباد فعالیت دارند ولی ترکششون همه جای کشور رو گرفته - گفته بود قراره برای روز عرفه، کاروانی از نجف آباد به مشهدالرضا ببره. خواسته بود تا باهاشون برم. نه این که کلاس بذارم، نه، خدا نکنه. هم برای امام رضا رو می گم هم برای بچه های نجف آباد. اوضاع جسمیم خوب نبود.

 هرطوری بود بهش قول دادم ولی شد اونچه نباید می شد! کارم کشید به بستری شدن در "سی.سی.یو" بیمارستان خاتم و باقی قضایا. هر طوری بود واسه پنجشنبه شب 18 مهر که قرار بود چندتایی رفیقای قدیمی مصطفی مهمون خانواده مصطفی باشیم، خودمو مرخص کردم و رسوندم. همون شب به آقای خلیلی پیامک زدم که بلیط منو واسه سه شنبه صبح بگیره و در این اوضاع وانفسای تهیه بلیط، اونم در سه روز تعطیلی و عرفه و عید قربان و اون هم برای مشهد! خلیلی که از هیچ کاری درنمی مونه، معجزه کرد و برای خودم و خانمم بلیط طیاره گرفت. و شد که صبح روز سه شنبه 23 مهر رفتیم برای فرودگاه و پرواز به مشهد مقدس.

 در فرودگاه توفیقی دست داد و چشمم به جمال مبارک بزرگمردی افتاد که از دیدنش کلی لذت بردم. حاج "قاسم سلیمانی" فرمانده دلیر و شجاع سپاه قدس، همراه خانواده عازم کرمان بود. چون همه مشکی پوش بودند، احتمال دادم برای اربعین مادر بزرگوارش عازم هستند. حیف که به خاطر بودن خانواده اش نشد بروم جلو و دست بوسش که سخت آرزویم است. همان جا سلام و علیکی کردم و حالی بردم و گذشتیم. و رفتیم. در مهمانسرای امام رضا (ع) در وسط ترمینال مسافربری مشهد، به گروه ملحق شدیم. گروهی که نزدیک 20 ساعت با اتوبوس هایی فکستنی از نجف آباد اصفهان آمده بودند.

 بعدازظهر، رفتیم حرم تا مراسم پرفیض دعای روز عرفه را آنجا باشیم. از "باب الجواد" که خواستیم برویم، اصلا نمی شد رفت طرف حرم. الله اکبر. رهبر معظم انقلاب همین چیزها را دیده که درباره ملت عزیزان این گونه امید داره و ازشون تعریف میکنه. پیر و جوون، زن و مرد، دختر و پسر. کیپ تا کیپ توی پیاده رو و هر جایی که به حرم ختم میشه، نشسته و داشتن مناجات اباعبدالله الحسین (ع) در روز عرفه رو می خوندن. انگاری خودشون توی صحرای عرفات هستن! مجبوری همانجا کنار مردم نشستیم و خواندیم و همنوا با آنها گریستیم. دعا هم که تمام شد، جمعیت دو گروه شدند. یک عده رفتند طرف حرم، یک عده طرف محل اسکان خود در مسافرخانه ها و هتل ها. امروز نشد بریم زیارت. مثل خیلیهای دیگه، از همانجا سلام و عرض ارادتی و حرکت به طرف مهمانسرا.

 عجب جمع باصفایی هستند این موسسه شهید احمد کاظمی. توی این ده بیست سال گذشته، موسسه فرهنگی زیاد دیدم. بخصوص اونایی که ادعا داشتند برای ترویج فرهنگ دفاع مقدس کار می کنند. ولی این یکی با بقیه 180 درجه فرق داره. در همه موسساتی که تا حالا دیدم و خیلی هاشون هنوز فعال هستند و از بیت المال مسلمین نشخوار می کنند، به راحتی می شود تشخیص داد که طرف عقده های حقارت کودکی خویش را در آنجا باز می کند. ماشین مدل بالا، دفتر و دستک با هزینه بالا، منشی های مختلف، و خلاصه هرآنچه رئیس را از مردم جدا کند به چشم می آید. در بالا نشستن، به خیال خام خود طرح های بزرگی دادن که مثلا همه مشکلات فرهنگی مملکت را حل می کند و غارت بیت المال و هدر دادن بودجه های کلان و خروجی؟ صفر اندر صفر! ولی در موسسه شهید کاظمی، بین پیر و جوان، رزمنده و دانشجو، رئیس و مرئوس هیچ فرقی نمی بینی. از "خدابنده" آن رزمنده جانباز که بقولی عشق حاج احمد کاظمی بوده تا آن آزاده سپیدموی که بار سالها اسارت در زندانهای وحشتناک بعثی را بر دوش دارد. همه و همه در کنار هم، می پرسند، پاسخ می گیرند، می خندند، اشک می ریزند و زندگی می کنند. ادب، احترام و اخلاق حسنه بچه های موسسه که همگی اهل نجف آباد اصفهان هستند، مرا محو خود می کند. انگاری قانونی نانوشته بر آنها حکمفرماست که خط قرمز ادب و احترام را رد نکنند.

 چند سال پیش، با کاروانی عازم منطقه جنگی جنوب شدم. غالبا هم با خانواده شرفیاب شده بودند. و جالبتر اینکه خود از مسئولینی بودند که بار کاروانهای راهیان نور مثلا بر دوش آنها بود. خلاصه اینکه اگرچه سنشان بچه بود ولی ریش انبوه و چفیه بر گردنشان نشان از رئیس بودنشان داشت! اصلا انگار نه انگار به شلمچه و خرمشهر رفته اند که تجدید روحیه کنند و از خون شهدا شرم! من یکی از اخلاق زشت و رفتار بد و ... آن قدر شاکی شدم که دیگه توبه کار شدم با اونا همکلام و همقدم بشم. بگذریم و بریم به همون مشهد. سر ناهار، هنگام استراحت و یا هر لحظه ای که در جمع جوانان موسسه گرفتار می شدم، انبوهی از سوال و تشنگی از فرهنگ جبهه بر سرم می بارید! جوانانی که مات و مبهوت منتظر بودند تا کلامی درباره مصطفی یا هر شهید دیگری به گوش رسد. نه اینکه جوّزده و هیجانی باشند؛ اصلا. اینها جوانانی هستند که در هر زمینه خوش درخشیده اند. در کسب علم و دانش، در المپیادهای علمی بخصوص در زمینه روباتیک و از همه مهمتر ادب، فرهنگ و اخلاق اسلامی. صفای زیارت حضرت ثامن الحجج با حضور در این جمع، دوچندان شد. انگاری مصطفی با چهره هایی روشن و گوناگون مقابلم نشسته و امتحان می گیرد! می خواهد بفهمد من که این همه ادعای دوستی با او را دارم، امروز همچنان به کردار و سیرت آنان وفادارم یا فقط شعاری است بی هیچ شعور! و به حق باید اعتراف کنم در آخرین ساعات اردو، آنقدر مصطفی کاظم زاده، سعید طوقانی، سیدمحمد هاتف، محمدرضا تعقلی و ... به چشم دیدم که به یکباره خود را نه در مشهدالرضا (ع)، که در شلمچه و سومار یافتم! نه فقط چهره، که خلق و خوی و منش و رفتاری. شکر خداوند منان. پس حق دارم از اینکه نویسنده "دیدم که جانم می رود" باشم، بر خود ببالم. وقتی می بینم این همه مصطفی با خواندن آن کتاب پیدا شده. نه ببخشید، گم نبوده اند، که دیده نمی شدند. همچون مصطفی در زمان و میان دوستان خود.

 نمازجماعت در حرم رضوی، بسیار صفا داشت. انبوه جمعیتی که دوان دوان می رفتند تا خود را به نماز اول وقت آن هم به جماعت برسانند، اشک در چشمانم دواند. پیر و جوان، دختر و پسر، خوش تیپ و بدتیپ مثل من! همه و همه حواسشان بود که با شعور و درک به زیارت بیایند. که اگر این نبود، این گونه برای نماز نمی دویدند که لحظه ای از گفت وگو با خدا جای نمانند. و آن شد که با همت و عنایت آقای حمید خلیلی و همراهی عزیزان موسسه شهید احمد کاظمی نجف آباد، توفیق زیارت پس از سالها دوری حاصل شد و به قول معروف با روحیه ای دوچندان، به خانه بازگشتم. آن چنان که هر بار به کتاب های خود نگاه می کنم، بر خود می بالم که خداوند سبحان، در میان میلیاردها مخلوق خویش، توفیق حضور، دیدن و نگارش آن را فقط به من داده است و اگر امروز عزت دارم و در دید دیگران عزیز هستم، نه از شخص من، که فقط و فقط بخاطر همنشینی و همکلامی با امثال مصطفی است. و این خود از عنایات ارحم الراحمین است که مرا عزیز گردانیده وگرنه من که لیاقت اینها را ندارم. الحمدلله رب العالمین‏



طبقه بندی: دل نوشته،

تاریخ : سه شنبه سی ام مهر 1392 | 15:17 | نویسنده : قلمداد