تبلیغات
باشگاه اهل قلم - به بهانه ی نزدیک شدن به شب قدر....


یکی خانواده اش از حج آمده و یکی ترم تابستانه دارد و آن یکی هنوز آمادگی ندارد و دیگری استخاره کرد و بد آمد! یکی عازم سفر شده و نمی رسد به هرحال تابستان است و هوای گرم ...، یکی هم این روزها برای  کسی در بدر شده و نمی رسد، آن دیگری بیمار است و آن یکی دیگر از جنگ بیزار...

امسال آمدم تا شاید کمکی کنم نـه بـه تنهایی روزِ عاشورای  کربلایِ ۶۱ هجری؛ بـه تنهایی های  امروزت و به هر که رو انداختم و گفتم کـه پسرِ فاطمه دارد میرسد گفتند: دادش امسال بیخیال شو ارشد داریم!

دانشجو اگر بیدار بود، از دشمنت بیزار می شد. ولی برای ما مقصود ِ تو از عاشورایت مهم نیست، ما بـ فکر  ادامه تحصیل  خود هستیم! می گویند تو از دانشگاه عشقت بـه تمامیِ  یارانت دکترای  عاشقی اهدا کردی؛ ولی بـه خدمتت عرض کنم کـه این روزها تمامیِ مؤسسات فقط مدارک  مورد تأیید  وزارت  علوم را می پذیرند! پس بیا و ما را ازین رودربایستی رهایمان کن، ما چند ماهی نمی شود کـه نامزد کرده ایم و هنوز لذت  زندگی را آنطور کـه باید و شاید نچشیده ایم، پدر و مادرهایمان در آرزوی دیدن نوه هاشان هستند. بیا و از نامِ ما چشم ببند و عبور کن.

اگر امسال مهمان  هیئت ها ی شب قدر شوی و اینبار دوباره یاران  هیئتی ات را بـه خاموش کردن  چراغ  هیئت بی آزمایی، شاید همان ۷۲ نفر هم برایت نماند! و مسلم اگر امسال هم بـه شهر های  ما بیاید، ما گرچـه اسمِ شهرمان کوفه نیست اما باز هم ما همان اهلِ کوفه خواهیم شد!

امسال دارند یارانه ها را نقد  نقد بـه حساب هایمان واریز می کنند و ما این روزها به این فکر می کنیم کـه این پول را در چـه راهی صرف کنیمش! یارانه هایی که تو وعده می دهی همه اش نسیه است و ما بر سر در  خانه  دلمان نوشته ایم که نسیه ممنوع؛ حتی تو ای پسر فاطمه گرامی...!

مهدی جان ! اگر می توانی برو سال بعد بیا، امسال همه گرفتارند و کار دارند و نمیرسند کـه ندای  «هل من ناصر ینصرنی» ات را بشنوند!  اگر آمدی خودت باید بروی به جنگ ...اگر پیروز شدی ما از تو همچون یک قهرمان پذیرایی می کنیم. ما وقت نمی کنیم امسال بـه کربلا بیاییم، ما بـه ملک  ری استحمار شده ایم. تو ولی اگر با پیروزی از کربلا برگشتی، ما شیرینی و گل  و نذری هایمان را بـه کامِ تو و استقبال کنندگانت مهمان می کنیم

ما امسال اگر بـه هیئت مشرف شویم و کمی اشک بریزیم و دوباره مثل هرسال قران بر سر بگذاریم و و کمی دعای جوشن کبیر و ابو حمزه بخوانیم و مزه خرما و زولبیای شب قدر را بچشیم کافی است... و کربلا آمدنمان پیشکش

از ما گله نکن؛ مشکل از گوش های ما نیست، ندای تو کمی آهسته است و شاید ما در کنار   باند اکتیو هیات ایستاده ایم  و بلند گوهای  پر صدای  هیئت باعث شده که ما، یارای  شنیدن  ندایت را نداریم. شاید هم سرمان گرم سین برنامه و یا پذیرایی و درست کردن میان وعده های هیات و یا حتی سحری است که صدای تورا نمیشنویم ....

شاید بهتر باشد بروی درد و دلت را به چاه بکنی مثل پدرت علی ...اینجا همه دستشان بند است و سرشان گرم دعا .....

 

 




طبقه بندی: دل نوشته، داستان کوتاه،

تاریخ : چهارشنبه دوم مرداد 1392 | 16:39 | نویسنده : قلم