تبلیغات
باشگاه اهل قلم - توجه کن...


جوان حدودا بیست سال داشت ، جلوی ساندویچ فروشی ایستاده بود و با ولع خاصی به ساندویچ گاز می زد،

 پیر زنی با تفکر پنجاه
سال پیش اما خدا دوست به او رسید، او لباس تنگ و چسبان خود را تکانی کم داد ،

 پیرزن در چشم هایش نگاه کرد، اما پسر از رو نرفت.
او آنچنان گرم گرسنگی بود که سیر بودن معده ی پیرزن ؛

او را هیچ نگران نمی کرد(البته با تناقض) پیرزن صلوات فرستاد و رفت،

ولی
جوانک دستی به صلیب روی سینه اش کشید. و ادامه ی ساندویچ خود را کنار گذاشت.


من هر دوی آنها را اینگونه توصیف می کنم...


1-پیرزنی که روزه بود و نمی دانست چرا پسر آن موقع سال و درست وسط ماه مبارک خدا

اینچنین روزه خواری می کند. او گمانه زنی می کرد ولی به اشتباه...


2- جوانی که گرسنه بود، اما نمی دانست روزه داری چیست. دین او اینچنین مجابش می کرد.

او فقط کمی خجالت کشید اما هیچ وقت دنبال دین برتر نرفت.





برچسب ها: ماه مبارک رمضان،

تاریخ : سه شنبه هجدهم تیر 1392 | 15:47 | نویسنده : قلمداد